روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

وینستون چرچیل

نقل قول می‌کنم از وینستون سپنسر چرچیل که شاید تنها مردی باشد که در مدت حیات خود، دو فاجعه هراس انگیز را که تاریخ تاکنون نظیر آن را نشناخته با داشتن مقام وزارت دید:

" روزی پرزیدنت روزولت به من گفت که می خواهد به طور عمومی این سوال را مطرح کند که به این جنگ چه نامی باید داده شود. من فوراً و بلا درنگ جواب دادم : جنگی که اجباری نبود! -- زیرا اجتناب از هیچ جنگی ، به سهولت اجتناب از جنگ اخیر نبود و اهمیت این فاجعه بشری وقتی معلوم می شود که می بینیم فداکاری ها و کوشش های صدها میلیون نفر انسان با آنکه باعث بدست آوردن پیروزی شد، صلح و امنیت را تأمین نکرد و ما همچنان به مراتب با خطراتی که به مراتب بدتر از خطرات اخیر است، مواجه هستیم. "

حال این سخن چرچیل را به شرایط حال حاضر ما ربط دهید، خیلی حرف ها میخواهم که بزنم اما جایی که برای گفتن دو جمله ای که حتی از جانب تو نبوده بی سواد خطابت کنند ، سکوت از من و تأم از شما گزینه خوبی است.

و اما چرچیل در ادامه می گوید:

"امید من این است که این امعان نظر در حوادث گذشته راهی را که باید در آینده بپیماییم به ما نشان دهد و نسل جوان را در ترمیم بعضی اشتباهات سابق راهنمایی نماید و بشریت را به منظور تسلط بر آینده مجهول و سهمناک و تحقق آرزوهای خود کمک کند." 

منم همینطور جناب چرچیل! امیدم همین بود ، امیدوارم این حرفی که درباره جامعه خودت زدی ، برای ما هم صادق باشه ، هر چند منِ بی سواد رو چه به این امید ها...!

پر از خالی

پر از سر درد. 

پر از محنت.

پر از غم های لذت بخش.

پر از غر های یک فانی.

پر از سد های هر جایی.

پر از حرف های بی نکته.

پر از متن های توخالی.

پر از دردم.

پر از خالی.

پر از هر کس 

ز هر جایی

پر از بغض های پوسیده.

پر از اشکای هردمبیل.

پر از هیچم.

پر از افکار

پر از اذهان بی حالی.

پر از انسان.

پر از دیدن.

پر از کوری.

پر از سن های بی عقلی.

پر از خون های نی جاری‌.

پر از رگ های فانی ام.

پر از موهای بی مشکی.

پر از خط چروکیده.

پر از ته ریش بی‌حالی.

پر از مشت های فنی ام

که هر جا باز نگشاید.

پر از لبخند خشک و تر

پر از چشمان غمگینم.

پر از کار و نخوابیدن.

پر از سخت و بد و بیشم.

پر از درد و غم و رنجم.

پر از حالات بغرنج ام.

پر از درد پس سر ها

پر از اعصاب بیچاره

پر از قلب نرنجیده 

پر از حرف نسنجیده

پر از لال بودن و گفتن

پر از فوش های بی حالت

پر از اندوه

 پر از واج های ناممدوح.

پر از سردرد.

خالی از امید.

خالی از احساس مردانی.

خالی از الطاف.

خالی از عشاق.

خالی از احساس پروانه.

خالی از هر چیز

که میخواهی.

که دردت را نمی‌خواهی.

خالی ام از خود

ز هر باری

ز هر سهل و Good و عالی

بله، من نیز همه هیچم.

پر از درد و

خالی از امید.

[ پ.ن : گاهی درد ها اینقدر زیادن که بادهم قافیه و ریتم هم می سازن و انگار شعر بگی بهتر ازت بیرون میریزن...هعی] 

- نسخه ای از منِ ناشناس

 

 

 

 

نوروز متفاوت

نوروزی خونین را تجربه می‌کنیم که خیلی ها، در این عید-- که امسال مبارکی اش نزد ایرانیان به مبارکی قدمت چند هزار ساله اش نیست -- در کنارمان نیستند. اگر بگویم یک نفر کم گفته ام ، اگر بگویم هزاران نفر باز هم کم گفته ام، عده زیادی در سال جدید در کنارمان نیستند، یک دوست ، یک آشنا، یک خویشاوند و در بدترین حالت یک غریبه که حتی نامش به گوشمان هم نخورده است.

پارادوکس بزرگی است بین گرامی داشتن این عید مبارک و سوگواری هم نوعانی که دیگر افتخار دیدنشان را نداریم. قلمم نمی نویسد اگر بگویم عیدتان مبارک... عیدی در کار نیست، جوانانمان رفتند، کودکانمان رفتند، خانواده هایمان رفتند،هم نوعانمان رفتند... یا با اعتراض تنهایمان گذاشتند یا با جنگ یا با بیماری گاهی هم به قول کالبد شکافی پزشکی با دلایلی نامشخص!

نوروزمان آغشته به خون مردمانمان است. کودکان مینابی چند سال داشتند که حقشان ندیدن شکوفه های بهار جدید بود؟! جوانان دنا گناهشان چه بود که در دریا بی دفاع از بینمان رفتند؟ نوجوانانمان چه می خواستند که به اعتراضی پا به دنیای دیگر نهادند؟ ما زندگانِ اکنون چه کردیم که تقاص آن این کشتار های خونین است؟!

درد بیان می شود اگر بگویم عیدتان مبارک. اما باز هم انسان به امید زنده است، ایرانیان در سخت ترین شرایط باز جوانه زنده اند، با درد های فریاد نزده می گویم عیدتان مبارک. باشد که این عید پرده بردارد از سیاهی ای که در آن گرفتار شده ایم، که سال جدیدمان با غم و اندوه سوگواری از دست دادن هایمان پربار باشد، که جوانانمان هر لحظه را با غم زندگی نگذرانند. درختمان شاخه هایش شکسته، اما از ریشه خشک نشده، سهراب سپهری زمانی گفت " چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت" ایرانی بودیم و هر چه داشتیم کنار گذاشتیم و زیر باران آمدیم تا شاید فقط شاید این گونه رنج ها سر باز کند و آتشمان گلستان شود. هنوز هم امید است، امید به دیدن ایرانی نه فقط قوی و پایدار ، بلکه یکدست ، به دور از سیاهی و ظلمات داخلی و خارجی.

عیدتان مبارک.

پ.ن: در قالب یک هم وطن ایرانی، برای تک تک هم وطنانم آرزوی گذر از زمان ثابت مانده تاریکی و برای ایرانم آرزوی گذر از صخره پلیدی و جنگ و جدال داخلی و خارجی منفور می کنم. سوگواری هایمان تمام نمی‌شود اما امید به جوانه زدن دوباره ایرانیانی دارم که جای خالی از دست رفتگانمان را پر کنند‌. امید...

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...